زمانی که ما را به مرگ نزدیک می کند...

با تو میل گشتن در شالیزارها را دارم

 با تو هوای دویدن در دشت های کودکی و شنیدن صدای قورباغه های شب را دارم...

 

 با تو هوس خوردن یک چای استکانی که کمی بوی کهنگی میدهد را کردم، روی زمینی سرد که بعدش کمر درد بگیرم!!!..

  می بینی؟

  من آرزوهایم چقدر ساده شدند؟؟  در میان تمام پیچیدگی هایمان!!!!!!!؟؟؟

  پر از افسوسم عزیز...

  زمان به ما بیرحمی میکند و ما همچنان به او اجازه میدهیم ما را به مرگ نزدیک کند و حق زیبا زندگی کردن را از ما بگیرد....

   من احتیاج دارم کودکی هایم را دوباره تجربه کنم...

   دلم از دست این دنیا خون است.....

/ 0 نظر / 15 بازدید