من از راه می رسم

من از راه می رسم

  روزی که زیاد دور نیست

  تنهاییت تمام میشود... تنهای من

  روزی که زمستان پر از سپیدی است

  مثل پرواز تو   می خواهم سرد باشم

  مثل پرواز تو می خواهم اوج، اوج باشد

   برگشت را دوست ندارم 

                                                 مثل پرواز تو می خواهم...

  تو باشکوه تسلیم شدی و من نمیخواهم لذت این شکوه را  از دست بدهم...

  گاهی تسلیم شدن چقدر خوب است...

  گاهی نجنگیدن چقدر آدم را آرام میکند..

  گاهی که دلم سخت میخلد من چقدر تو را سخت درک می کنم

  تو چقدر آرام و مردانه تسلیم شدی

   میدانی که من به تو برای تصمیمت می بالم؟؟؟

 هر چند گاهی ابی اختیار دلم میسوزد و می سوزد و می گیرد و از دستت شاکی می شوم ولی باز که به پروازت فکر میکنم میفهمم تو چقدر رها بودی و چقدر بی باکانه و شجاعانه تمام بایدها و نباید ها را شکستی و پریدی....

   رشک می برم به تو

  به نگاه تو به زندگی

   به قلبت که چقدر خفت آدم ها را سکوت کرد

  به چشمت که تر شد ولی تر نکرد....

  به زیبایی تو که هنوز تصویر ترین تصویر ذهنم است....

   منتظرم بمان

  چیزی برای فریاد نیست...

 همه چیز تمام شد

   خالی ام

  امروز بیشتر از همیشه

   خالی ام...

 مثل تمام روزهای آخر تو....

  

/ 1 نظر / 4 بازدید
سهیل

گلدون کریستالیه رو میزو بردار.. -خب؟ بندازش زمین.. -خب؟ شکست؟؟؟ -آره حالا ازش عذر خواهی کن.. -ببخشید گلدون منظوری نداشتم دوباره درست مثل اولش شد؟ -نه... متوجه میشی با دل من چکار کردی؟؟؟ [گل][گل][گل][گل]