تو خواب مرا لطیف کردی

یادت را به بستر سرد و طوفانیم بردم...

آسمان خشمگین بود و ابرها بیقرار، درست مثل خود من

صدای رعد در گوشم می پیچیدو باران بی امان می کوبید بر سقف خانه

دلتنگ بودم و بیادت چشمانم را بستم

میدانی .. کاش بیدار نمی شدم... تو رویای مرا چنان لطیف کردی که دیگر خواب برایم شده بود زندگی

 دستانم را گرفته بودی و مرا به سینه ات فشردی

آنقدر مهربان بودی که دیوانه تو بودم و از حال رفته...

 کاش بامدادی نبود و کاش طلوع صبح، پایان رویای با تو بودن نبود

  نمیدانی چه لحظه هایی بود و من از چه میگویم.....

 فقط سرزمین رویاییه با تو بودن را به تمام حقایق زندگی  ترجیح میدهم

 بار دیگر بیا

   بار دیگر به رویای من بیا

 تو بی حد مهربان بودی و لطیف... و من آن را می خواهم...

/ 0 نظر / 4 بازدید