این دفتر

هنوز لابلای این دفتر چندین ساله ی رنگ برگشته، وقتی رد پایی از تو هست...لبانم می خندد و چشمانم میگرید...

  روزی روبروی هم می نشستیم و روزی دیگر هم روبروی هم...

لحظه هایی بود که حکایت ها داشت از پیش و پس بخت ...

  شب ها تنهایی نداشتند آن زمان...  برخلاف حالاها

 چقدر امید روی موج زمان سوار بود و چقدر کاج انتظار برف می کشید    در حالیکه گنجشک ها با بیم اسارت پر از امید زمستانیشان بودند و لرزه های سرما هیچ از ارتفاعشان کم نمیکرد ...

 

  من از چه چیزی حرف میزنم؟؟ وقتی کلاغ باغ روبرو صدایش عوض شده و خبرش هم هیچ موثق نیست!؟؟؟؟

  از هر پله ای از نردبام که بالا می روم به زیر زمینی دیگر میرسم....

 این دفتر که بوی گذشته میدهد، مبادا بوی فردا بدهد؟؟؟؟؟؟!!!

/ 0 نظر / 5 بازدید