فردا، پدر...

فردا پدر

فردا...

تصویر سرد صبح مه آلود، باغ شلوغ، کوچه ی غمگین، کلاغ های بی قرار، دستپاچگی مادر و درد تب آلود من....

هیچ تسکینی نبود بعد از تو

هیچ ترمیم نشد روح تنهای زخمیم از دوریت...

فردا پدر

 فردا....

و من آینده را در آن بامداد غمگین چه سرد و یخ زده می دیدم...

تحملم به اندازه دستهایم یخ زده بود...

تو داشتی برای همیشه می رفتی و من نمی خواستم با چشمانت وداع کنم...

میدانی؟

در چشمهای تو، رازهای اصیل سر می کشید به دنیای من

 و من آن را دوست داشتم

برای وجود نازنینت پدر همه چیز کم بود

خوبی ها... گذشت ها.. پاکی ها

دلم برای تو چه تنگ است

فردا پدر... فردا دارد می آید و من دلم پر از غمی سرکش است


/ 1 نظر / 23 بازدید
مهرنوش

يه وبلاگ طراحي کردم و تمام کسايي که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لينک کردم . از تو هم دعوت مي کنم به جمع ما بياي . منتظر حضورتم . باي