لحظه اي

کلمات خیسم تنها سرما دارند...

 هیچ آتشی نیست...

 هیچ دودی نیست...

  هیچ خبری نیست...

   برای سوزاندن دردها یا قلب ها (فرقی نمیکند)    ...

 

   راهم به زمستان است اصلا

  همانجایی که از آن پیدایم شد

  همانقدر سرد

  همانقدر ترسیده از صدای زوزه گرگهای وحشی و گرسنه...

روزی که از کوهستان  می آمدم   تبی سنگین داشتم...

   گمان نمی کردند خوب شوم!!

  اما من الان اینجا هستم

      سرد سرد....  اثری از تب و لرز نیست...

نگاه کن:

              من خوبم؟؟؟

  خوب شدم؟؟؟؟

  نه  به گمانم بی اثر شدم...

خیال و تماشا و شنیدن و نوازش و گم شدن و .... همه را در آخرین خرید سبد  او جا گذاشتم و چشمم در حسرتش به تماشاهای دیگر سرگرم شد و رنگش عوض....

  ای وای که سازم در این غربت پیچ در پیچ، پنهان است و دست من دیگر نوازشگر نیست...

    چشم هایی که با نگاه     به پنجره های بسته قدرت باز شدن میداد و حالا     در پشت همین پنجره ها دست بند انتظار به دستانش خورده!

  ای تاریکی های نا تمام....

  ای عناصر شوم دلتنگیهای بی سرانجام

  مرا از دویدن در راهی به عقب کشانیده اید که به سپیده میرسید

   به آفتابی زیبا در لابلای درختان مغرور صبح!

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
بابک شمس ناتری

ای تاریکی های نا تمام.... ای عناصر شوم دلتنگیهای بی سرانجام احسنت، برخی جاها به دلم نشست و مشخص است که شعر شده... حس می کنم روز به روز دایره لغاتت در ادبیات قوی تر میشه و این رو باید به فال نیک گرفت...انصافا رو به جلو می دوی... مجدد احسنت...

بجای اینکه سازت را از نوازش دستانت محروم کنی بنوازش تا غبار غربت را به هوا بپراکنی و عبور کنی از دلتنگی های هم چنان.... خیلی هم عالی عزیزم