این شب سرد که تمام نمیشود...

مثل تو

     من که شروع نکرده ام...

  و  این    پایان هم نیست...

  راهی در جنگلی سکوت می پیمایم که پاهای خسته ام، خسته نمیشود!

    آغاز یک پیکار است و این شب سرد که تمام نمیشود...

   و سپیده ای صبور مرا منتظر است که در آن راهی جز تسلیم نیست...

 

    میدانی راه سکوت در جنگل تاریک، چراغ روشن چشمان تو را کم دارد؟

  پس چه اتفاقی تو را از مسیر من گم کرد و مرا تنها؟

 شیفتگی که به جنون برسد دیگر قرارمان فریاد نیست!

   کاش رد پاهای مرا بگیری و به شب برسی.. به سکوت

  به سرما

 به درخت هایی که چشم اند و غم تو را می پایند...

  تو به من میرسی... به صبح سلام می کنی و دست های مرا از  مرز خورشید و ابر عبور میدهی ...

  چیره شو به حسی که خیس است و هیجان دارد

   نرم و آرام برخیز ...

                  شب و کمان رنج تو    تمام زیباییهای من اند...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید