و من.. دوباره در خیالم

یک لحظه چشمانم را بستم

   با تمام وجود بتو اندیشه کردم...

 صدایی نبود و هوایی هم نه....

   یک مسکن قدیمی یادم آمد که وقتی روحم درد میکرد تسکینم میداد...

 و من دوباره در خیالم با تو آرام گرفتم...

 چقدر همبشه به تنهایی بی تمامت فکر میکنم و دلم میگیرد...

 اما تو با تمام این تنهایی ها هر روز با شکوه تر از قبلی...

   نه ساحل و نه کوه و نه هیچ دشتی برای ما نیست...

 همه چیز تنها برای تماشا کافیست....

            با تمام اینها... چه چیزی می خواهیم؟

   جز تو همه چیز تمام میشود...

  تنها خاک را دوست بداریم که آن ماوای اولین، همان پناه آخرین است....

 و چه بوی خوشی دارد آسمان این روزها....

    برای نفس های ما بهتر است تا خیلی چیز های دیگر

   و تو چقدر نیاز نداری ... همیشه    همیشه

   فقط تویی که حاجت دست هایت هیچ است....

 و دست های ما چقدر همیشه آرزو دارد!....

   

                     پیکار تمام نمیشود... مثل تمام فصل های تکراری...

/ 1 نظر / 11 بازدید
حسین قاسمی

زمین در انتظار تولد یک برگ... من در حال شمارش معکوس... صفر همیشه پایان نیست... گاه آغاز پرواز است...