گاهی به پوچی های عمیق گره میخورم، مثل همین حالا

زمان زیادی نیست که این اوضاع را دارم

    شاید چهار پنچ آفتاب یا شایدم شش هفت تاریکی است که من خودم را یادم نیست...

گاهی به پوچی های عمیق گره می خورم، مثل همین حالا

  مثل همین گذشته زود!

 اما این بار ترسم از همیشه بیشتر است...

  از این که بعد از گم شدنم دیر پیدایم شود یا شاید اصلا پیدایم نشود!

    اولین بار است که خودم هم نمیدانم چه در سر دارم...کمی عجیب شدم

 از خودم خنده ام میگیرد و دو باره از خودم به گریه می افتم

  حس عجیبی در سرم است

  اصلا نمیدانم برای لحظات بعدی ام چه در سر دارم

  این روزها بیشتر از قبل غیر مترقبه شدم

   کاش این حس زودتر ته بکشد و من دوباره کمی خودم شوم!!

 دلم برای خودم تنگ شده...

   از خودم که اینهمه دورم، خسته میشوم.. زودتر از همیشه....

   امشب   بیشتر از هر شبی قلبم بسیار تهی است...

 تهی از هر حسی که مدام در جریانش بودم...

         امشب چشم هایم مدام گر می گیرد

 امشب نمیدانم از کدام سوی این خانه باید سراغ یک خط شعر عاشقانه بگیرم..

 خدایا... یعنی من حتی در خانه ام نیستم؟

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
محمدحسين ملايي كندلوسي

چوب حراج به ميراث كهن كجور مازندران / خانه مينا و پلنگ مشهورترين خانه روستايي جهان http://kojournews.ir/1391-11-14-11-53-17/937-2013-12-29-12-22-22 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921008000710