امروز حس من درد دوری از تو است...

نفس های تو بر من نوزد، راه را گم می کنم

تو خاطره های سبز و گرم منی...

امروز حال بدون تو مرا احاطه کرده است...

امروز رفتنت مرا گیج کرده است

دور خودم با سرگیجه های انتظار، سکوت می کنم که تو از راه های برفی قلب مرا بشنوی

درد می کشم... از تو که اینهمه دورم

درد می کشم برای تو که آغوشت مرا پرنده کرد...

درد می کشم که نمیتوانم در صدای تو انعکاس جوابی باشم...

درد های من همه از تو است که از من دور شدی...

 حس دلتنگی برای تو از دردهای جهان سنگین تر است...

 من بی تاب ... دچار التهاب های خاطرات  چشیدن  حس خوب کنار تو بودن...

 کاش بمن می گفتی انتظار آخرش چه رنگی است؟؟؟

 

 

                              11 دی 93...    12  و 30 ظهر...    ع  ش  ر  ت

/ 0 نظر / 13 بازدید